آیتن
دختری از جنس نور


[موضوع : ]
[ يکشنبه 23 تير 1392 ] [ 1:54 ] [ مامان آی تن ]


[موضوع : ]
[ يکشنبه 23 تير 1392 ] [ 1:54 ] [ مامان آی تن ]

سلام عزیز دل مامان...عزیز دلم تولد مبارک....

امروز روزیه که خدا تورو از بین فرشتهاش برای من فرستاد تا همدم و مونسم بشی....عزیز تر از جونم روز میلادت فرخنده باد....

اولش تصمیم داشتم یه تولد خیلی بزرگ و مفصل برات بگیرم ...ولی بعدش با خودم گفتم که هنوز خیلی کوچولویی و به جز خستگی چیزی نصیبت نمیشه واسه همین یه تولد کوچولو دور هم گرفتیم تا یه یادگاری برامون بمونه...

تولد خوبی شد...با اینکه تعداد مهمونا کم بودن ولی با این حال خیلی بهمون خوش گذشت...وسط تولد یه نیم ساعتی خوابیدی و بعدش هم که مثل یه خانوم خوب باهام همکاری کردی و نزاشتی تا خسته شم...مرسی کوچولوی نازم........خیلی دوست دارممممممممم

اینم پسر عمه هادی و آیتن جون....

آراد و آیتن ....تا تونستین از هم بوس گرفتین

اینم از کادوها....دست همگی درد نکنه که زحمت کشیده بودن....

این مدال از طرف مامان و بابایی...

اینم کارت تشکر از مهمانای عزیزمون....


اینم یه بوس خوشگل برای دوستای گلمون..



[موضوع : ]
[ شنبه 8 تير 1392 ] [ 1:54 ] [ مامان آی تن ]

سلام عشق مامان...

قربون وجود نازنینت بشم که با در کنارمون بودنت زندگیمونو شیرینتر کردی....چقدر قشنگه حس مادری و مادر بودن...ازت ممنونم که این احساسو با وجودت به من بخشیدی....

دختر عزیزم با تمام وجود دوست دارم...

و اما عکسای یک ماهگی...

 

اندازه تموم دنیا دوست دارم....



[موضوع : ]
[ يکشنبه 15 بهمن 1391 ] [ 19:43 ] [ مامان آی تن ]

سلام عشق مامان...

توی چند تا پست قبلی نوشته بودم که بابایی رفته بود ترکیه...قول داده بودم که عکسای سوغاتیایی که بابایی برات آورده بود رو بزارم ...الوعده وفا....اینم از سو غاتیایی که بابایی برات آورده...بابایی جون دستت درد نکنه...دوست داریمممممممممممممم...

مبارکت باشه عزیز دلممممممممممممم...



[موضوع : ]
[ 15 بهمن 1391 ] [ 0:32 ] [ مامان آی تن ]

سلام عروسک مامان...

قربون وجود نازنینت برم که که هر چه قدر نگاهت میکنم و بغلت میگیرم سیر نمیشم...مثل دختر بچه ای که از دیدن عروسکش ذوق میکنه منم از دینت کلی ذوق میکنم...هر روز بیشتر از روز قبل عاشقت میشم...با خنده هات کلی بهم انرژی میدی...

وقتی توی بغلمی دنیا مال من میشه...یا وقتی که می می میخوری تمام آرامش دنیا تو وجودم لونه میگیره ...دخمل نازم مرسی که پیشمی....خدا بزرگو شاکرم که یه دخملی ناز مثل تورو بهم داده ...انش الله که همیشه سالم باشی و گل خنده روی لبات شکفته باشه...

همیشه شاد باش........



[موضوع : ]
[ 15 بهمن 1391 ] [ 0:22 ] [ مامان آی تن ]

عسل مامان...

توی این پست میخوام از طرز غذا خوردنت برات بگم...به قدری با اشتها غذا میخوری که کیف میکنم...وقتی گرسنت میشه کلی بی قراری میکنی و می می هم نمیخوری یعنی اینکه باید برات غذای گرم بیارم...قربون غذا خوردنت بشم...روی یه متکا درازت میکنم...با هر قاشقی که به طرف دهانت میارم مثل گنجشک دهنتو باز میکنی و اون وقته که میخوام برات غش کنم...

خدارو شکر غذا خوردنت خوبه و زیاد اذیتم نمیکنی...

نوش جونت عزیز دلممممممممممممممم..



[موضوع : ]
[ 15 بهمن 1391 ] [ 0:13 ] [ مامان آی تن ]

سلام شکوفه سیبم...

عزیز دل مامان دیشب آرادی با مامان و باباش مهمونمون بودن....عصری خاله خاطره با آرادی اومدن خونمون که کلی خوشحال شدیم از دیدنشون...یه چند روزی بود که خونه نبودیم ...آخه یادم رفته بود بنویسم که مامان بزرگم به رحمت خدا رفته ....واسه همین چند روزی بود که در گیر مراسم تعزیه بودیم ...و شما همش این ور و اون ور بودی و دیروز که خونه مونده بودیم حوصلت سر رفته بود بهونه میگرفتی...با دیدن آراد کلی ذوق زده شده بودی و چه خنده هایی که نمیکردی....قربونت برم....

آراد هم تا اونجا که میتونست بغلت میکرد و از اون لبای نازت بوس میکرد...البته دخمل ناز من هیچ علاقه ای به بوس دادن از خودش نشون نمیداد ولی خب زورش به آرادی نمیرسید...این پسر شیطون بلا تا میتونست فشارت میداد ...میخواست به طرز خودش ابراز علاقه کنه...

بعد از ظهر خوبی بود و بهمون خوش گذشت...آراد جون من و آیتن خیلی دوست داریم بازم پیشمون بیا...بوس از طرف آیتن...

 



[موضوع : ]
[ 15 بهمن 1391 ] [ 0:01 ] [ مامان آی تن ]

سلام گل نیلوفرم...

عزیز دل مامان سوار رؤرؤک میشه...یه تخته گازی هم میره که بیا و ببین....الهی قربونت برم...ولی خودمونیما این رؤرؤک هم وسیله خوبیهاااااااا....از وقتی که سوارش میشی نگرانیم کمتر شده...همش از این واهمه داشتم که خدایی نکرده اگه چند دقیقه پیشت نباشم اتفاقی برات نیوفته...ولی از وقتی که سوار رؤرؤکت میشی خیالم راحتر شده...چون میدونم که به چیزی دست نمیزنی و نمیتونی جایی بری...

فدای تو خودم تنهاااااااااااااااااااا...



[موضوع : ]
[ شنبه 14 بهمن 1391 ] [ 23:49 ] [ مامان آی تن ]

سلام شیرینتر از عسلم...

مامانی قربونت بره که بالاخره یاد گرفتی بدون کمک خودت تنهای تنها بشینی...وارد 7 ماهگی که شدی یواش یواش نشستنو تمرین کردی...وحالا خیلی خوب میتونی به متکا تکیه بدی و بدون تلو خوردن خودتو صاف نگه داری...الهی که دورت بگردم...

از وقتی که تونستی بشینی یه مقدار کارمو سبکتر کردی ..البته یه کوچولو...اینجوری کمتر کنارت میشینم تا مواظبت باشم و یه مقدار به کارام میرسم...البته نه اونقدر که مثل گذشته باشه ولی خب فرق کرده...این جوری خودتم کمتر نق میزنی و با وسایلی که بهت میدم مشغول میشی...قربون طرز نشستنت برممممممممممم...

دوست دارممممممممممممممممم...ماچماچماچ



[موضوع : ]
[ شنبه 14 بهمن 1391 ] [ 23:32 ] [ مامان آی تن ]
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

این وبلاگو به عشق دخترم آی تن میسازم تا دفتری باشه پر از یادگاری و خاطرات زیبا...تا وقتی بزرگ شد بخوته و ازشون لذت ببره. آی تن عزیز در روز 8 ماه تیر دربیمارستان شمس شهر تبریز توسط خانم دکتر قره باغی دیده به جهان گشود...
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 14
بازدید دیروز : 6
بازدید هفته گذشته : 20
کل بازدید : 17973
امکانات وب